تبليغاتX
:: پیوند مهر عاشقان ::

پیوند مهر عاشقان

عاشقان هم پیمان



دل من گرفت .......


دل من گرفته انگار
ز صلابت بهانه
ز غرور عاشقانه
ز بهار صادقانه


دل من گرفته انگار
ز هر ان کجا که رفتم
دل من تپید امّا
خود به سادگی نگفتم

دل من گرفته انگار
به غرور جاودانه
به سرور راهبانه
به هر ان کجا که مستم
به طراوتی شبانه

دلِ من گرفت ساده
ز غبار بی کسی ها
ز هر آنکه گفت عاشق
دل من نماند اینجا

دل من گرفت ساده
به وجود یک شراره
که ز گرمی وجودش
نرسید یک ترانه

دل من گرفته شاید
ز تمام خستگی ها
به وجود بستگی ها
به دل هر آنکه گوید
شبِ عشق رستگی ها

دل من گرفته شاید
ز تمام این بیابان
ز غبار سرد و خاموش
که به خاطر وجودش
نروم از این بیابان

دل من گرفت امّا
سادگی مانده به راهش
صادق صادق صادق
مانده در خیالِ خامش

دل من گرفت امّا
سر صلح را ندارد
چه به خاطر دل خود
چه هر آنکه با زبانش
سر صلح را نگذارد


+نوشته شده درپنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:44 توسط فرهاد |

تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام
من کوله بار عشقو
تا پای جان کشیدم در زیر سایه های خوش باوری خزیدم
اما یه قلب ساده ندیدم که ندیدم
من از تکرار حرفه
دوستت دارم خسته ام
من به اونکس که باید
دل ببندم بسته ام
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر به داد من رسیدی
تو نوری از خدائی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیباترین بهاری
پایان انتظاری
برای منه تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین دوائی برا ی خستگیهام

+نوشته شده درپنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:11 توسط فرهاد |

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
فریاد گریه دارم

شده فضای سینه
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم


عاشق شدم به چشمات
دادم دل و به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط فرهاد |

ای پرنده ای پرنده شوق پرواز در تو مرده
شب تلخ خستگی روکی به یاد تو سپرده
ای پرنده زیر بارون راه برگشتن نداره
شب رسیده مثل من تو خونه ای روشن نداره
هر دو تامون غصه داریم قصه ی ما گریه داره
تو نداری بال پرواز من ندارم راه چاره
من گل آلاله بودم باد وحشی پرپرم کرد
آتشی بودم تو صحرا عشق اومد خکسترم کرد
چشمه بودم در دل خاک پاک و روشن مثل خورشید
دل می خواست رودخونه باشه آرزوم تو سینه خشکید
روزای خوب من چه تموم شد
همه رفتن در دل خاک
برام مونده یادگاری
فقط این چشمای نمناک
ای پرنده ای پرنده شوق پرواز در تو مرده
شب تلخ خستگی روکی به یاد تو سپرده
ای پرنده زیر بارون راه برگشتن نداره
شب رسیده مثل من تو خونه ای روشن نداره

+نوشته شده دریکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط فرهاد |

نمی دانم پس از مرگم اولین کسی که برایم اشک میریزد کیست؟

 

و اخرین کسی که فراموشم می کند چه کسی خواهد بود؟

 

ای دوستان پس از مرگم بر روی تابوتم پارچه ی سیاهی بیندازید تا

 

 همه بدانند در این دنیا جز سیاهی رنگی ندیدم،چشمانم را باز بگذارید

 

تا همه بفهمند چشم انتظار بوده ام دستانم را از تابوت بیرون بیاورید

 

تا همه بفهمند به ان چیزی که میخواسته ام نرسیده ام و هنگم صبح

 

 تکه یخی را بر روی تابوتم بگذارید تا به جای یاری که نداشته ام برایم

 

 اشک بریزد و بر روی مزارم بنویسید

 

 

 

این کشته ی عشق است نه محکوم به زندگی

+نوشته شده درجمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:56 توسط فرهاد |

بی معرفتی
تو نمی دونی نمی شه من نبینمت یه ساعت
وقتی که می گی باید رفت،نمی شه گفت به سلامت
تو نمی دونی غروبا چه غمی میاد سراغم
از سکوت بی بهونه بی ترانه داغ داغم
تو نمی دونی تو دنیا،یه تویی و یه من و ما
کاش می دونستی عزیزی واسه من قدّ یه دنیا
می دونی وقتی نباشی موجو از دریا می گیرن
لحظه هام تنهایی می شن،شوقا تو قلبا می میرن
می دونی وقتی تو نیستی،یه نفس برام زیاده
هر چی شوقه توی قلبم،مثله شمعی رو به باده
تنهایی دلشوره داره،دلو از پا در میاره
زخم نیش تیز دوریت تا قیامت موندگاره

+نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:26 توسط فرهاد |

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من این همه بی باک نمیباید بود

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره الود به خوناب جگر خواهم رفت

نو بهار است بر ان کوش که خوش دل باشی

که بسی گل بر مد باز تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در چمن هر ورقش دفتر حالی دگر است

حیف باشد که زحال همه غافل باشی

به هر جا ناتوان دیدی توان باش

به سود مردم خاموش زبان باش

ستمکش را اگر دیدی بر اشوب

ستمگر را چون مشتی بر دهان باش

چو افتد بر جبین از حد پیری

مکن افسردگی در دل جوان باش

زمانی در هوای خویش بودی

یه عمری در هوای این و ان باش

+نوشته شده درشنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 23:14 توسط فرهاد |